تبلیغات
مرجع معرفی جنگ افزار و تجهیزات نظامی - دفاع از استالینگراد (( قسمت دوم ))


مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 8 آذر 1391
پرونده " دفاع از استالینگراد " قسمت دوم

http://setfa.net/images/ngg4khzgglow1yysczt.jpg

پیش از خواندن متن قسمت دوم این پرونده متن زیر را بخوانید...

در قسمت اول این پرونده خواندیم که ارتش آلمان نازی چگونه به روس ها خیانت کرد و آتش جنگ و کینه را بین دو قدرت برافروخت . در ابتدا آلمان ها شروع خوب و بسیار غافل گیرانه ای داشتند اما همه چیز به یک باره دگرگون می شود و ورق جنگ به نفع روس ها بر می گردد ! اما چه طور و چگونه ؟ در این قسمت به بررسی این حادثه و چگونگی برعکس شدن همه چیز در جنگ استالینگراد می پردازیم .


ورق جنگ به نفع روس‌ها برمی‌گردد

http://setfa.net/images/d8kuiqfbzshtdigo1wvh.jpg


همه انتظار پاتک شوروی را داشتند، اما حجم و منطقه عملیاتی گسترده پاتک، همه را شگفت‌زده کرد. حمله اورانوس که حاصل هفته‌ها کار گروهی فرماندهان ارشد ژنرال‌های روسی بود در 19نوامبر با شلیک بیش از 3500 توپ‌، خمپاره و موشک‌ به سمت نیروهای آلمانی شروع شد. کاتیوشاهای روسی که مهمان تازه‌وارد این جنگ بودند با شلیک همزمان 16 موشک زمین را می‌کوبیدند و به لرزه در می آوردند. با سکوت آتشبارها، صدها هزار سرباز و هزاران تانکی که در اطراف استالینگراد پنهان شده بودند در دشت‌های پر از برف روانه استالینگراد شدند. نیروهای رومانیایی آلمان، مدافعان شمال و جنوب شهر در برابر نیروهای پرتعداد و مجهز روسی، نتوانستند کاری از پیش ببرند. جسدشان دشت را پر کرده بود و بقیه‌شان به التماس می‌خواستند که تسلیم شوند. رسیدن سربازان نیروی تازه‌نفس روسی با یونیفرم سفید، مدافعان شهر را خوشحال کرد. محاصره‌شوندگان حالا خود محاصره‌کننده شده بودند.

لبه‌های گازانبر بزرگ نیروهای روسی از شمال و جنوب بسته ‌شد. پائولوس و سیصد هزار سرباز آلمانی در استالینگراد و حومه‌اش به دام افتاده بودند. پائولوس شوکه شده بود. هرگز فکر نمی‌کرد شوروی چنین نیروی عظیمی برای ضدحمله داشته باشد. ورق یکباره کاملاً به ضرر هیتلر برگشته بود. پائولوس در تلگرافی اعلام کرد که ارتش ششم کاملاً محاصره شده. از هیتلر اجازه خواست که استالینگراد را رها کند تا حلقه محاصره را بشکند. اما هیتلر نمی‌خواست به این راحتی اعلام عقب نشینی و کرانه ولگا را رها کند. از ویلای کوهستانی‌اش در آلپ اعلام کرد که سرباز آلمانی وقتی جایی را گرفت همانجا می‌ایستد. «پاتیل آب جوش» نام رمز خوبی برای این وضعیت جدید بود.

داخل دیگ آب جوش وضعیت سربازان آلمانی یکباره وحشتناک شد. گورینگ، فرمانده لوفت‌وافه، که در پاریس اشغالی به عیاشی مشغول بود، قول داده بود که با ایجاد پلی هوایی، تدارکات ارتش محاصره‌شده را فراهم ‌کند. اما نه خودش و نه هیتلر تصوری از حجم عظیم این تدارکات هوایی نداشتند. برای تدارکات سیصد هزار سرباز محصور در استالینگراد، روزانه به 500 تن تدارکات و 800 پرواز شبانه‌روزی احتیاج بود. نقشه بلندپروازانه و عبثی بود. اما گورینگ توانست هیتلر را متقاعد کند . تنها بعد از دو سه روز پرواز به فرودگاه تحت محاصره استالینگرادبود که گورینگ و هیتلر، فهمیدند اشتباه کرده‌اند. با وجود هواپیماهای شکاری روس و آب و هوای بد، رساندن بیش از100 تن تدارکات ممکن نبود. جیره غذا، سوخت و مهمات نصف شدند. به هر نفر 50 گرم غذا و 100 گلوله می‌رسید. خیلی از سربازان آلمانی که هنوز یونیفرم زمستانی خود را نگرفته بودند در آن هوای استخوان‌سوز مجبور بودند دور هم کز کنند تا گرم شوند. سربازی آلمانی در دفتر خاطراتش می‌نویسد: «افراد همه اسب‌ها را خورده‌اند. من حاضرم گوشت گربه هم بخورم. می‌گویند مزه بدی ندارد. سربازان به جنازه‌ها یا دیوانه‌ها شبیه شده‌اند. فقط در جست‌وجوی چیزی هستند که به عنوان غذا زیر دندان بگذارند. دیگر حتی در مقابل گلوله توپ‌های روسی سنگر نمی‌گیرند.»

تنها امید سربازان آلمانی بی‌روحیه و نیمه‌گرسنه به دو لشکر زرهی بود که به فرماندهی مانشتاین برای کمک به محاصره‌شده‌ها در راه بودند. اما مانشتاین و عملیات توفان زمستانی‌اش در ماه دسامبر هم نتوانست حلقه تنگ محاصره را بشکافد. به او خبر رسیده بود که همه نیروهای جنوب روسیه در دام محاصره‌ای گسترده قرار دارند. اما چاره‌ای جز ترک همرزمانش نداشت. با رفتن او آخرین امید ارتش ششم هم دود شد و به هوا رفت. سربازان روسی که سرنوشت محتوم خودشان را پیش چشمشان می‌دیدند، شروع به نامه نوشتن به خانواده‌شان کردند.

هیتلر در آستانه کریسمس پیغام داد که هر چه در توان دارد برای رهایی مدافعان استالینگراد انجام خواهد داد. او مثل همیشه خیال‌پردازی می‌کرد.توقع داشت سربازان نیمه‌جان و گرسنه و سرمازده‌اش چنان قهرمانی به خرج دهند که سرمشق همه شوند. تنها راه فرار از این جهنم تنگ، سوار شدن بر هواپیماهایی بود که در پروازی بی‌برگشت فرودگاه استالینگراد را ترک می‌کردند. همه می‌دانستند که هر هواپیمایی ممکن است آخرین باشد. سربازان و افسران در تلاشی مأیوسانه خود را به چرخ‌ها و بال‌های هواپیماها آویزان می‌کردند و با پرواز، روی باند یخ‌زده فرودگاه می‌افتادند.

چند روز بعد روس‌ها فرودگاه را تسخیر کرده بودند و دیگر دری به بیرون باز نبود. استالینگراد قبرستان ورماخت شده بود. سربازان آلمانی دیگر واقعاً نیروی جنگی نبودند، به یک اردوی اسرا شبیه بودند که هنوز تفنگ را  ازشان نگرفته‌‌اند. روس‌ها جنگ جدیدی را شروع کرده بودند: جنگ روانی برای تسلیم سربازان آلمانی.

بلندگوها شب‌ و روز به زبان آلمانی اعلام می‌کردند که استالینگراد یک قبرستان شده و اگر سربازان آلمانی تسلیم شوند و اسلحه‌شان را زمین بگذارند، غذا و امکانات بهداشتی برایشان مهیا خواهد بود. اواخر ژانویه 1943 پائولوس به هیتلر پیغام فرستاد که ادامه مقاومت بی‌معنی است. چند هزار مجروح بدون امکانات درمانی در دخمه‌ها می‌لولند. تیفوس بیداد می‌کند و گرسنگی هزاران نفر را کشته است. اما هیتلر هرگونه تسلیمی را قدغن کرد. گفت قهرمانی این ارتش یک کوشش فراموش‌نشدنی در راه نجات آلمان است. همان روز هواپیماهای روسی بقایای مقاومت آلمانی‌ها را در شهر

پائولوس مقر فرماندهی‌اش را به زیرزمین مغازه‌ای در مرکز شهر منتقل کرده بود. روز آخر ماه ژانویه پیغامی از هیتلر به پائولوس رسید که او را به درجه فیلد مارشالی ارتقا داده و گوشزد کرده بود تا‌به‌حال هیچ فیلد‌مارشال ارتش آلمان تسلیم دشمن نشده.

 هیتلر می‌خواست حالا که دارد یک ارتشش را از دست می‌دهد آنها را قهرمانانی نشان دهد که تا آخرین لحظه برای آلمان جنگیده و شهید شده‌اند.همان شب یک تانک روسی جلوی مقر فرماندهی پائولوس ایستاده بود و تصمیم به شلیک داشت. فردا صبح پائولوس کسی را برای مذاکره با فرمانده تانک فرستاد. به این ترتیب نقش پائولوس در نمایش خونین استالینگراد با تسلیم شدن به روس‌هابه پایان رسید.

با تسلیم پائولوس 5 ماه جنگ بر سر استالینگراد تمام شد. نود هزار سرباز آلمانی که زنده مانده بودند، روانه اردوگاه اسرای جنگی شدند و فقط 5000 نفر آنها توانستند در نهایت به خانه‌شان برگردند. استالینگراد صحنه بزرگ‌ترین شکست تاریخ آلمان بود و افسانه شکست‌ناپذیری ورماخت برای همیشه رنگ باخته بود. شوروی هم برای این پیروزی بهای سنگینی پرداخت. از دو طرف بیش از یک میلیون و نیم آدم کشته شده بودند.

چوویکوف با دفاع جانانه‌اش از شهر و چسبیدن به کمتر از ده درصد از خاک استالینگراد، پایه‌های امپراتوری رایش سوم را متزلزل و پیشوا را کنف کرده بود. هیتلر در استالینگراد آخرین شانسش را برای پیروزی در جنگ جهانی دوم از دست داد و برگ برنده به دست روسیه افتاد. با شکست در استالینگراد، راه فتح برلین باز شده بود.

تهور بی فرجام

http://setfa.net/images/wxnu8wjx1fcmrupdlqmb.jpg
فردریش پائولوس ، فرمانده سپاه ارتش نازی در نبرد استالینگراد

سرما در عمق جانش نفوذ کرده بود. رمقی برایش نمانده بود. نگران حال خودش نبود. نه خودش و نه سربازانش هیچ‌کدام شرایط خوبی نداشتند. طاقت زجرکش شدن سربازانش را نداشت.

 سربازان نگون‌بخت مثل مار دور خودشان چنبره زده و از سرما مثل چوب خشک شده بودند. بین نیروهای دشمن منگنه شده بودند. به هیتلر پیام داد: «پیشوا! دفاع دیگر ممکن نیست. ایستادگی دیگر منطقی به نظر نمی‌رسد. نابودی ما غیرقابل اجتناب است. از شما می‌خواهم در سریع‌ترین زمان ممکن به ما اجازه عقب‌نشینی بدهید تا بیش از این تلفات ندهیم».فردریش ویلهلم ارنست پائولوس در 23 سپتامبر 1890 در شهر هِس‌ناسه آلمان به دنیا آمد. پدرش معلم بود، ولی او دوست نداشت دنباله‌روی پدرش باشد. برای همین، بعد از گذراندن دوران نوجوانی، عزمش را جزم کرد تا به نیروی دریایی پادشاهی آلمان برود و مدرک افسری بگیرد. با این همه، تلاش‌هایش به جایی نرسید. این شد که به‌ناچار به دانشگاه ماربورگ رفت تا تحصیلاتش را در رشته حقوق ادامه دهد. هرکسی را برای چیزی ساخته‌اند. پائولوس آدم حقوق نبود، برای همین نتوانست دوام بیاورد. از حقوق چیزی نمی‌فهمید. دانشگاه برایش جذابیتی نداشت. درس و تحصیل را نیمه‌کاره رها کرد و در فوریه 1910 به گردان 111 پیاده ارتش پیوست. هنوز دو سال از ورودش به ارتش نگذشته بود که ازدواج کرد: با النا روزتی سالسکیو.اشتیاق فردریش جوان به نبرد باعث شد با شروع جنگ جهانی اول، شریک نیروهای آلمان در تهاجم به فرانسه شود، ولی مریض شد و دوباره به خانه برگشت. خوب که شد به عنوان افسر ستاد به لشکر پیاده ارتش امپراتوری آلمان پیوست تا به کشورش در مقدونیه، فرانسه و صربستان خدمت کند. پائولوس جوان روز به روز باتجربه‌تر می‌شد و پیشرفت می‌کرد، تا جایی که با فرو نشستن آتش جنگ اول جهانی، به درجه سروانی رسید. او که فکر می‌کرد مسیر درست زندگی‌اش را پیدا کرده، به فعالیت در ارتش ادامه داد.

 برایش فرق نمی‌کرد کجا خدمت کند؛ در بین صفوف نیرو‌های شبه‌نظامی آلمان  یا  در هنگ 13 پیاده. این میل بی‌پایان به جنگ باعث شد در نظر گادریان- فرمانده کل سپاه شانزدهم موتوری آلمان - خوش بدرخشد و او پائولوس را در اکتبر 1935 روی صندلی فرماندهی لشکر تانک (پنزِر) بنشاند تا جوان جنگ‌طلب آلمانی برای اولین بار سنگینی مسؤولیت نظامی را روی دوش‌هایش حس کند. آموزش دادن به نیروهای سه لشکر تانک شاید برای بعضی‌ها سخت باشد، ولی نه برای آدمی مثل پائولوس. کمی بعد به درجه سرلشکری سپاه دهم آلمان رسید و در لهستان، هلند و بلژیک خدمت کرد. با تغییر نام سپاه دهم به «سپاه ششم»، پائولوس در سپتامبر 1940 به مقام معاونت رئیس ستاد کل ارتش آلمان ارتقا یافت. آنجا بود که به طرح نقشه حمله به شوروی کمک کرد. ارتش آلمان در ژانویه 1942 پائولوس را فرمانده سپاه ششم کرد تا در «عملیات بلو» یا آبی، خیال هیتلر را از بابت یکسره شدن کار استالین راحت کند. این مقطع نقطه عطف زندگی پائولوس بود. سربازان پائولوس هم درست مثل بقیه نیروهای آلمان در جبهه‌های دیگر، در تهاجم به استالینگراد موفق بودند؛ طوری که توانستند در شش ماه اول جنگ، با غافلگیر کردن روس‌ها، بدون مانعی نه چندان جدی، حتی به مرز‌های مسکو هم نزدیک شوند، ولی با فرا رسیدن زمستان ورق ماجرا به سود روس‌ها برگشت و دویست‌وهفتاد هزار سرباز نیروهای متحدین، نیروی زمینی  و نیروهای امدادرسان داوطلب آلمان،  با یکی از بزرگ‌ترین فجایای انسانی قرن بیستم روبه‌رو شدند. گیر افتادن پائولوس و مردانش در سرما باعث شد روس‌ها بتوانند آنها را محاصره کنند. تجهیزات و مواد غذایی لشکر ششم هر روز کمتر و کمتر شد و این عامل معادله را به نفع ارتش سرخ پیش برد.

 پائولوس راه گریز از این وضع را می‌دانست اما به شرط آنکه پیشوا موافقت کند. به هیتلر پیغام داد که اجازه دهد به عقب برگردند تا هم از محاصره درآیند، هم بتوانند با بهتر شدن اوضاع برگردند و نتیجه جنگ را به سود خودشان رقم بزنند، ولی هیتلر کله‌شق بدون در نظر گرفتن شرایطی که پائولوس و سربازانش در آن گرفتار شده بودند فقط گفت «نه!»پائولوس باز هم صبر کرد تا بلکه روزنه امیدی پیدا شود. تنها امید او رسیدن کمک نیروهای سپهبد مانشتاین بود، اما روس‌ها تلاش نیروهای جبهه «دان»، یعنی جبهه‌ای که مانشتاین فرماندهش بود را هم بی‌نتیجه گذاشتند. از همه بدتر بی‌اعتنایی هیتلر بود.

 حرف‌های پیشوا برای پائولوس حکم نمک روی زخم را داشت. سوزنش روی یک چیز گیر کرده بود: «بمانید و تا آخرین نفر بجنگید» و نمی‌گفت چطور! هرچند که هیتلر لطف کرد و با اصرار کِرت زایسلر، رییس جدید ستاد ارتش، راضی به عقب‌نشینی نیروهای آلمانی شد، اما با شرطی که او گذاشته بود این عقب‌نشینی دردی را دوا نمی‌کرد. به قول پائولوس این شرط مسخره این بود که «نباید از استالینگراد خارج می‌شدند!»فرا رسیدن بهار 1943 اصلاً برای پائولوس خوشحالی به همراه نیاورد. او و سربازانش دو ماه تمام در بدترین شرایط آب و هوایی و بدون تجهیزات و مهمات در یک جنگ شهری فرسایشی تا پای جان ایستاده بودند و تنها چیزی که در این مدت عوض شده بود، بیشتر شدن تعداد کشته‌ها و زخمی‌هایش بود؛ جایی که باک ماشین‌های زرهی سپاه ششم فقط برای 20 کیلومتر دیگر سوخت داشت.

 روز هشتم ژانویه 1943 کنستانتین روکوسوفسکی، فرمانده ارتش سرخ در جبهه دان، با  یادآوری شرایط نابسامان ارتش ششم به پائولوس، پیشنهاد وسوسه‌کننده‌اش را به او داد: «اگر تسلیم شوید، هم به مجروحان و زخمی‌هایتان کمک پزشکی می‌رسانیم، هم می‌گذاریم بعد از جنگ به هر کشوری که می‌خواهید بروید». پائولوس دو ماه تمام زجر کشیده بود، از هیتلر هم دل خوشی نداشت اما باز تصمیم گرفت موضوع را با او در میان بگذارد. هنوز پیام پائولوس به هیتلر نرسیده، پیشوا آب پاکی را روی دست او ریخت: «تسلیم شدن غیرممکن است.

 تردید ندارم تا آخرین گلوله می‌جنگید و به وظیفه‌تان به بهترین نحو ممکن عمل خواهید کرد». روس‌ها در حملات سنگین خود آخرین باند فرود موقت هواپیماهای امدادرسان را هم زدند تا خورشید امید پائولوس کاملاً غروب کند. روکوسوفسکی پیشنهادش را تکرار کرد. پائولوس دوباره از هیتلر اجازه خواست و هیتلر باز جواب منفی داد. پیشوای کله‌شق حالا دیگر واقعاً تحمل‌نکردنی شده بود.

توقع داشت سربازانش «با افتخار مرگ را به تسلیم شدن ترجیح بدهند.»30 ژانویه 1943، پائولوس در آخرین تلاشش به پیشوا گفت که مردانش تنها چند ساعت تا فنا شدن فاصله دارند اما گوش هیتلر بدهکار نبود؛ فقط برای بالا بردن روحیه مردان او به آنها وعده ارتقای درجه داد و به پائولوس هم درجه سپهبدی یا فیلدمارشالی داد. به خیالش برای یک آلمانی با چنین درجه بالایی، تسلیم شدن مایه ننگ است. کمی بعد پائولوس خبردار شد هیتلر، دوستانش «اریک هاپنر» و «اروین فان ویتسلبن» را به جرم دست داشتن در «توطئه جولای» و تلاش برای براندازی حکومت رایش سوم با سیم پیانو وحشیانه دار زده. دیگر تحمل جایز نبود: روز 31 ژانویه به مرکز فرماندهی سپاه 64 ارتش سرخ در «بکتووکا» رفت و تسلیم شد: «هیچ وقت به خاطر یک «سرجوخه اتریشی بی‌ارزش» خودکشی نمی‌کنم!». هیتلر را می‌گفت.پائولوس در ابتدای دستگیری با روس‌ها همکاری نکرد، ولی  مدتی بعد به یکی از منتقدان سرسخت نازی‌ها تبدیل شد؛ به «کمیته ملی روسیه برای آلمان آزاد» پیوست و حتی به آلمانی‌های درگیر جنگ در جبهه شرقی پیشنهاد کرد از دستورها سرپیچی کنند و تسلیم شوند. نفرت او از نازی‌ها به‌خصوص هیتلر، به جایی رسید که در جریان محاکمه‌های دادگاه نورنبرگ در سال 1946، به نفع روس‌ها حرف زد.

 پائولوس در سال 1953 آزاد شد و بلافاصله به حزب جمهوری دموکرات آلمان شرقی پیوست. او از سال 1953 تا 1956 در شهر درسدن، بازرس پلیس آلمان بود. مدتی بعد فلج شد و بالاخره طومار زندگی‌اش در اول فوریه 1957 و در سن 66 سالگی بسته شد. از نودویک هزار نفری که تسلیم روس‌ها شدند، تنها شش هزار نفر از شرایط سخت زندان و سرمای سیبری جان سالم به در بردند. پائولوس یکی از آنها بود.


ادامه دارد ...







منبع اصلی : پرونده "دفاع از استالینگراد" در شماره 45 همشهری پایداری درخرداد 89 منتشر شده است.

بازنشر : worldarmy.mihanblog.com


طبقه بندی: جنگ ها، 
برچسب ها: دفاع از استالینگراد (( قسمت دوم ))، استالینگراد، روسیه، دفاع، دفاع از استالینگراد، جنگ افزار، جنگ جهانی، جنگ جهانی اول، المان، worldarmy،
دنبالک ها: دفاع از استالینگراد (( قسمت اول ))،
ارسال توسط عرفان غلامی
آرشیو مطالب
نظر سنجی1
به نظرشما وضعیت سوریه چه خواهد شد؟







نظر سنجی2
خبرنامه