تبلیغات
مرجع معرفی جنگ افزار و تجهیزات نظامی - دفاع از استالینگراد (( قسمت اول ))


مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 2 آذر 1391
پرونده " دفاع از استالینگراد "

http://setfa.net/images/xy2c4obbbzbufs9as3n9.jpg
پیش از خواندن متن قسمت اول این پرونده متن زیر را بخوانید ...

استکبار و تجاوز بد است و دفاع، در هر کشور و از سوی هر مردمی باشد ستودنی است. حتی وقتی یک سوی جبهه آن روس‌هایی باشند که خود بارها خوی تجاوزگری‌شان را به مردمان دیگر سرزمین‌ها و از جمله همین همسایگان نجیب جنوبی که ما باشیم نشان داده‌اند. پرونده که گروه بلک آرمی  آماده کرده  از قضا حکایت پایداری آنها در برابر هجوم ارتش هیتلر به شهر استالینگراد در جنگ جهانی دوم است.
گفتنی از مطلب اصلی در خرداد سال 89 و در مجله پایداری از گروه مجلات همشهری منتشر شده که با تغییرات و ویرایش قسمت هایی بازنویسی شده و در اختیار شما قرار می گیرد . امیدواریم که این پرونده رضایت شما را به همراه داشته باشد .






قسمت اول : حمله ارتش نازی به استالینگراد برای قطع ولگا

http://setfa.net/images/v63ajs6xl188xjcudpu.jpg

عملیات آبی :

تابستان سال 1942 آلمان نازی به رهبری هیتلر عوام‌فریب در اوج قدرت بود. او و متحدانش تقریباً همه اروپا را فتح کرده و پا به آفریقا گذاشته بودند. هیتلر در بزرگ‌ترین و شاید غلط‌ترین تصمیم زندگی‌اش، تصمیم به حمله به شوروی گرفت . بزرگ‌ترین حمله تاریخ به نام «بارباروسا» با سه میلیون سرباز شروع شد. این حمله جنگی عقیدتی علیه کمونیسم و جنگی نژادی علیه یهود و اسلاوها بود.

ایده هیتلر این بود که کافی است بر آستانه در شوروی ضربه بزند تا بعد کل  نظام فاسد استالین خود فرو بپاشد. وقتی هیتلر با سخنرانی‌های نمایشی، ژنرال‌هایش را تقریباً وادار به پذیرش این حمله بلندپروازانه کرد، کسی از فرماندهان جرأت نکرد مشکلات حمله‌ای این چنین گسترده و تدارک آن و همین‌طور سرنوشت ناپلئون که همین جسارت را به خرج داده بود به پیشوای خیالاتی یادآوری کند.

 هیتلر پس از یک سلسله ناکامی هدف جدیدی برای نیروهای مهاجم به روسیه تعیین کرد. در جنوب روسیه، در منطقه قفقاز میادین نفتی گسترده‌ای در حاشیه دریای خزر قرار داشتند که ماشین جنگی روسیه را روشن نگه می‌داشتند. هیتلر تصمیم داشت از دو راه رسیدن نفت را غیرممکن کند؛ ابتدا با تسخیر شهری مانند استالینگراد در ساحل ولگا شریان حیاتی ولگا را ببندد و بعد خود چاه‌های نفت را بگیرد. نفت کلید جنگ بود و قفقاز و میادین نفتی آن می‌توانست ماشین جنگی آلمان را برای بقیه جنگ روشن نگه دارد.

او تقریباً دو سوم نیروهای موجودش را در روسیه در استپ‌های وسیع به سمت میادین نفتی در جنوب روانه کرد. حفره‌های مقاومت بر سر راه سپاهیانش خیلی زود از میان برداشته شد. سربازان آلمانی در پهنه وسیع دشت‌های آفتابی و داغ قفقاز احساس می‌کردند پیش‌آهنگان و قهرمانان امپراتوری آلمان در شرق هستند. آلمان تا عمق خاک روسیه نفوذ کرده بود و تقریباً نیمی از مردم و خاکش را در اختیار داشت.

 سربازان نازی هیتلر به هر روستایی که سر راهشان می‌رسیدند، بی‌تردید از غارت آنجا و تجاوز به زنان و دخترانش نمی گذشتند. بر خلاف قوانین جنگ، زن‌ها، بچه‌ها و اسرا را می‌کشتند. اما در واقع آلمان به هدف اصلی‌اش که نابودی ارتش سرخ بود نرسید. ارتش سرخ در عقب‌نشینی گسترده‌ای ترجیح داد از رویارویی مستقیم بگریزد ، چیزی که هیتلر به حساب بی‌برنامگی آنها می‌گذاشت. او تصمیم گرفت به جای اینکه اول ولگا را بگیرد و بعد به سمت میادین نفتی رود، همزمان به هر دو هدف حمله کند،بخشی از نیروهایش را به قفقاز بفرستد و لشکر ششم را تنها روانه شهری در قلب روسیه کند که ولگا را در اختیار داشته باشد؛ به استالینگراد.

استالینگراد با نیم میلیون نفر جمعیت، یکی از بزرگ‌ترین شهرهای جنوب روسیه و دروازه شرق به غرب این کشور پهناور بود. این شهر که به نام استالین که سال‌ها پیش ارتش تزاری را در همین‌جا شکست داد نامگذاری شده بود، نمایشگاه قدرت و بهشت کارگری روسیه کمونیست بود. کارخانه‌های ذوب آهن، تراکتورسازی و مهمات‌سازی و... با تجهیزات پیشرفته مدام در حال تولید بودند. کارگران بعد از کار می‌توانستند از امکانات رفاهی بسیاری که در شهر برایشان فراهم شده بود استفاده کنند. در بلوارها و پارک‌های بزرگ شهر که به ساحل ولگا می‌رسید  قدم بزنند یا به تئاتر بزرگ شهر بروند. استالینگراد در طول تاریخش از مغولان تا قزاق‌ها مورد تاخت و تاز مهاجمان بود و حالا سایه تهدید شوم جدیدی بالای سر شهر بود.

در همان حال که هیتلر فتح شهر روستف را جشن می‌گرفت استالین تازه خطر را درک کرد. نیروهای آلمانی از رود« دن» رد شده بودند و روی استپ‌های خشک بین دن و ولگا به سمت استالینگراد می‌تاختند . فرمان «حتی یک قدم عقب‌نشینی مجاز نیست» صادر شد. سربازانی که از رویارویی با آلمانی‌ها می‌گریختند سرنوشت بدتری در انتظارشان بود؛ به عنوان فراری‌ تیرباران می‌شدند.

 استالینگراد تا جنگی تمام عیار چند روز بیشتر فاصله نداشت. کمیته‌های حزب کمونیست همه مردان و زنان 16 تا 55 ساله را بسیج کردند تا خندق‌ها و موانع ضد تانک بکنند و در شهر پناهگاه درست کنند. بر بلندی‌های شهر ضدهوایی گذاشتند. تبلیغات ضد آلمانی‌ها شهر را پر کرده بود. از بلندگوی میدان اصلی شهر ترانه جدیدی که آن روزها در مورد آلمانی‌ها مد شده بود پخش می‌شد:‌ «او را بکش که اگر اشکی هم روانه می‌شود در خانه او باشد. بکشش، بکشش هر بار که او را دیدی.» انگار استالینگراد همگام با این موسیقی داشت برای یکی از خونین‌ترین جنگ‌های تاریخ آماده می‌شد.

23 آگوست 1942، در یکی از گرم‌ترین و شرجی‌ترین روزهای استالینگراد، مردم شهر دنبال زندگی روزمره‌شان بودند که بلندگوهای شهر آژیر حمله هوایی زدند. بعضی فکر کردند این هم یک تمرین دیگر برای دفاع است. اما این بار ماجرا واقعی بود. هواپیماهای نیروی هوایی آلمان، لوفت‌وافه، شروع به بمباران شهر کردند. در طول دو روزو طی دوهزار سورتی پرواز، خلبان‌های آلمانی بیش از هزار تن بمب روی استالینگراد ریختند. کلبه‌های چوبی کارگران شهر آتش گرفت و از بین رفت.

ساختمان‌های مدرن طعمه حریق شدند. تا چند شب انگار همه شهر در آتشی بزرگ می‌سوخت. ستونی از دود سیاه تا ارتفاع سه چهار کیلومتر روی شهر را پوشانده بود. بمباران‌ها وحشت را در همه شهر گسترد. سی هزار نفر کشته و بسیاری مجروح و بی‌خانمان شدند. شهر باید تخلیه می‌شد. مردم زیادی در اسکله ساحل ولگا منتظر خروج از شهر بودند. بسیاری از آنان دلشان پیش عزیزانشان بود که یا پرسنل حساس کارخانه‌ها بودند یا به عنوان سرباز و پارتیزان از شهر دفاع می‌کردند. کسانی که فرصت نکرده بودند نزدیکانشان را ببینند روی اسکله و تخته‌سنگ‌های کنار رودخانه برایشان پیغام می‌چسباندند. «وانیا نگران نباش. ما به اشترخان رفتیم. آنجا پیش ما بیا! یوری». می‌دانستند که اگر برگشتی در کار باشد، مطمئناً دیگر شهرشان به آن شکلی که می‌شناختند در انتظارشان نخواهد بود.

سرنوشت برخی کسانی که شهر را ترک کردند، از بازماندگان بهتر نبود. گروهی کشتی‌شان غرق شد، هزاران نفر به اسارت رفتند و وادار به کار در اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها شدند. آسیه دووانووا در نامه‌ای به همسر سربازش می‌نویسد: «هواپیماها شب و روز پرواز می‌کنند. نمی‌دانم چه باید بکنم و چه بلایی سرمان می‌آید. راهی برای رفتن نیست و نمی‌خواهم اینجا بمیرم. تو در همه نامه‌هایت می‌نویسی که به زودی همدیگر را خواهیم دید. کلماتت مرا خوشحال می‌کنند، اما به نظر می‌رسد برای همیشه از هم جدا شده‌ایم و هیچ وقت همدیگر را نخواهیم دید.» با این بمباران، استالینگراد زیبا کلاً نابود شد و نبض زندگی در آن مرد. بمباران چند روزه، ساختمان‌های زیبا و خیابان‌های پردرخت را به خرابه‌هایی ترسناک تبدیل کرده بود. استالینگراد ویران شده بود، اما جنگ برای تسخیر شهر تازه شروع شده بود.

هیتلر دستور محاصره شهر و فتح سریع آن را داد. این وظیفه به عهده قوی‌ترین ارتش ورماخت (نیروی زمینی آلمان) یعنی ارتش ششم گذاشته شد. ارتش ششم نخبه‌ترین ارتش هیتلر بود که با روش منحصر به فرد نبردش یعنی جنگ برق‌آسا (بلیتز کریگ) فاتح لهستان، فرانسه و اوکراین بود. فرمانده لشکر ششم، ژنرال فردریش پائولوس 52 ساله، قد بلند، خوش‌تیپ و نمونه کامل یک افسر آلمانی وفادار به هیتلر بود. آنقدر منظم و تر و تمیز بود که در صحرا هم دستکش دست می‌کرد و روزی دو بار حمام می‌رفت.

با اینکه استراتژیست خوبی بود، اما اولین بار بود که فرماندهی ارشد یک لشکر به او واگذار می‌شد و همین انتخاب او به فرماندهی پرقدرت‌ترین لشکر ورماخت، حسادت دیگر امرای ارتش آلمان را نسبت به او برانگیخته بود. او مرکز فرماندهی‌اش را در پنجاه کیلومتری غرب شهر بر پا کرد. پائولوس منظور هیتلر را از محاصره شهر خوب فهمیده بود. فرمان پیشوا تازه به او مخابره شده بود: اینکه به محض اشغال شهر همه مردان را بکشند و زنان را تبعید کنند. هیتلر می‌خواست دیگر شهری به این نام روی پهنه زمین وجود نداشته باشد.

فرمانده جدید نقشه روی میزش را چند بار برانداز کرد. رو به‌رویش استالینگراد، شهری دراز به طول 40 کیلومتر در کرانه غربی ولگا گسترده شده بود. استالینگراد سه منطقه عمده داشت: منطقه قدیمی و مسکونی شهر که از شمال به ایستگاه راه آهن و اسکله ساحل ولگا می‌رسید، بخش مرکزی و مدرن شهر که مغازه‌های بزرگ و بلوارهای عریض داشت و شمال شهر که بخش صنعتی شهر بود و محل سه کارخانه تراکتورسازی (که بعد از جنگ فقط تانک می‌ساخت)، کارخانه مهمات‌سازی «باریکادی» و کارخانه فولاد‌سازی «اکتبر سرخ» بود و نقش زیادی در سرپا نگه‌داشتن مدافعان شهر داشتند. مشکلی که بر سر محاصره شهر برای او وجود داشت این بود که استالینگراد شهر کم‌عرض و درازی بود که محاصره‌اش سخت بود.

اگر از سه طرف هم محاصره می‌شد، باز از ساحل ولگا تدارکات و تجهیزات به نیروهای مدافع شهر می‌رسید. دستور هیتلر اشغال سریع شهر بود و نیروهای زرهی ارتش چهارم پنزر را برای کمک به ارتش ششم فرستاده بود؛ بدین ترتیب 21 لشکر پیاده و زرهی بر در دروازه‌های استالینگراد منتظر بودند. در برابر صد هزار سرباز، 500 تانک، 2000 توپ و حمایت هوایی هزار هواپیمای آلمانی، روس‌ها فقط پنجاه‌وچهار هزار سرباز، 120 تانک 900 توپ و 400 هواپیما داشتند. به نظر پائولوس استالینگراد لقمه بی‌دردسری بود که می‌بایست با اشغال سریعش لیاقت خود را به هیتلر ثابت می‌کرد.

پائولوس دو نقطه حمله اصلی در شهر مشخص کرد؛ یکی اسکله ساحل ولگا که مدام مدافعان تازه نفس را به شهر تزریق می‌کرد و دیگری تپه مامایف؛ اگر پائولوس می‌توانست این تپه را تصرف کند، بر رفت و آمد رودخانه ولگا و بخش عمده شهر دید و آتش کامل داشت. ژوکوف، معاون فرمانده کل ارتش شوروی در بازدیدی که آخر اگوست از استالینگراد داشت اینگونه نوشت: «وضعیت دارد بدتر می‌شود. دشمن دو مایل با استالینگراد فاصله دارد. امروز یا فردا می‌توانند استالینگراد را اشغال کنند.

فرماندهان نیروهایشان را بدون تأخیر برای مبارزه با دشمن به شمال و شمال غرب استالینگراد بفرستند. هیچ تأخیری جایز نیست. تأخیر در این مرحله برابر جنایت است.» پایان اگوست شهر استالینگراد تحت محاصره و مشمول قوانین جنگ اعلام شد. حزب کمونیست شهر در بیانیه‌ای اعلام کرد: «ما شهر مادری‌مان، خانه و کاشانه‌مان را تسلیم نخواهیم کرد. ما همه خیابان‌های شهر را سنگربندی و مانع‌گذاری می‌کنیم. همه خانه‌ها، محله‌ها و خیابان‌ها را دژی غیرقابل نفوذ می‌کنیم. همه در خیابان‌ها مانع بگذارید! هرکس می‌تواند اسلحه بردارد و به دفاع از شهر و خانه‌‌اش بپردازد .»

دو هفته بعد از بمباران لوفت وافه ، پائولوس در 6 سپتامبر 1942 نقشه‌اش را به مرحله اجرا در آورد. تانک‌های  جلودار لشکر ششم آلمان مقاومت کمی بر سر راه پیشروی‌شان به داخل شهر دیدند. خدمه تانک‌های آلمانی با دیدن برج‌های کلیسا و خانه‌های سفید فهمیدند استالینگراد را دور زده‌اند. دم غروب بود که آلمانی‌ها موفق شدند در شمال و جنوب شهر، باریکه کوچکی را در کرانه ولگا تصرف کنند و با خوشحالی خستگی و گرمای یک روز جنگ را با شنا در آب ولگا رفع کنند. صدها تانک و خودرو برای پشتیبانی از این نیروها به آنها پیوستند.

رسیدن آلمانی‌ها به ساحل ولگا به معنی این بود که ارتش 62 روسیه در شمال شهر و ارتش 64 در مناطق جنوبی از هم جدا شده‌اند و شهر محاصره شده. مسافران ترامواهای برقی شمال استالینگراد با دیدن یونیفرم ناآشنای سربازان از پشت شیشه قطار حیرت‌زده از صندلی‌هایشان بلند شدند. با گذشت هر ساعت روس‌ها کنترل شهر را بیشتر از قبل از دست می‌دادند. در کمتر از 24 ساعت، سربازان آلمانی به کل بخش جنوبی شهر حمله کرده بودند، ایستگاه قطار مرکزی در کنترلشان بود و اسکله ساحل ولگا را زیر آتش شدید گرفته بودند. تپه مامایف - بلندترین نقطه شهر که زمانی گردشگاه مردم بود - هم زیر آتش شدید آلمانی‌ها بود.

نیروی مدافع شهر، ارتش 62 شوروی بود. حملات هوایی شیرازه این ارتش را گسسته و سربازانش بی‌روحیه بودند. فرمانده نظامی شهر تقریباً فرار کرده بود. ژنرال واسیلی چوویکوف  به این دلیل احضار و برای دفاع از شهر انتخاب شد که جنگجویی کهنه‌کار با اعصابی پولادین بود. شخصیت قوی و قاطع و صراحتش با چهره خشن و جنگجویش تناسب داشت.

ژنرال چوویکوف چاق و قد کوتاه نمونه کامل کمونیستی بود که از کارگری شروع کرده بود و نردبان موفقیت را در ارتش و حزب طی کرده بود. پا به شهر که گذاشت با ویرانه‌ای رو به رو شد. جمعیت مردمی که گرسنگی و ترس از چهره‌شان می‌بارید به استقبالش آمده بودند. می‌دانست که نیروهایش در شهر در آستانه شکست هستند. باید هر چه زودتر دفاعی گسترده سازمان‌دهی می‌کرد. مقر فرماندهی‌اش را در خط مقدم، زیر دماغ آلمانی‌ها انتخاب کرد. برعکس پائولوس که رفتار اشرافی‌اش با نوع جنگ شهری سازگار نبود، چوویکوف مرد عمل و ترفندهای کوچک بود. شعارش این بود که «سرزمینی آن طرف ولگا منتظر او نیست.»

14 سپتامبر در ساحل شرقی ولگا، ده‌ها هزار کماندوی شوروی منتظر پیوستن به مدافعان شهر بودند تا زیر آتش شدید توپخانه آلمان از ولگا رد شوند. ژنرال جوان فرمانده نیروهای کمکی می‌دید که قایق‌های نیروهایش چگونه با گلوله توپ آلمانی‌ها به هوا پرت می‌شوند. جسدهای سربازان روی رودخانه پهناور، شناور شده بود.

سربازان که به شهر نزدیک می‌شدند منظره کاملی از ویرانی جلوی چشم خود می‌دیدند. بوی جسدها در گرمای چهل درجه استالینگراد خیلی‌ها را به تهوع وا‌داشت. ژنرال جوان به استالینگراد که رسید سریع مقر فرماندهی چوویکوف را پیدا کرد و به او اطمینان داد به عنوان کمونیستی متعهد آمده که برنگردد. بخشی از نیروهای کمکی به سمت اسکله و ایستگاه قطار رفتند و بخش دیگر هم به مدافعان تپه مامایف پیوستند. تپه مامایف انگار خود آخرالزمان بود. انفجارهای زیاد سطحش را مثل سطح ماه کرده بود.

صدای انفجار آنقدر زیاد بود که سربازی در خاطراتش می‌نویسد: انگار یک سیم نازک فولادی را از پرده‌های گوشمان وارد مغزمان می‌کردند. جسدهای کشتگان و مجروحان در همه شهر پراکنده بود. با این همه نیروهای کمکی موفق شدند پیشروی آلمانی‌ها را متوقف کنند.

چوویکوف با دفاع جانانه‌اش به پائولوس فهماند که روس‌ها به هر بهایی از استالینگراد دفاع می‌کنند. چوویکوف می‌دانست اگر بخواهد از شهر دفاع کند باید در ارتش به ظاهر شکست‌ناپذیر آلمان نقطه ضعفی بیابد. بهترین راه حل جنگ خیابانی بود. چوویکوف ساختمان‌هایی را در مناطق حساس شهر با نفرات، مسلسل و سلاح ضد تانک مجهز کرد. امواج نیروهای آلمانی در برخورد با گروه‌های کوچک مقاومت در ساختمان‌ها شکسته و در خیابان‌ها پخش می‌شدند. خیابان‌ها به قدری از ویرانه و آشغال پر بود که تانک‌های پنزر آلمانی جای مانور نداشتند و آن‌وقت ببرهای دست وپا بسته هدف خوبی برای کوکتل‌مولوتف‌های روسی بودند.

با وجود برتری تعداد و تجهیزات، آلمانی‌ها وارد جنگی شده بودند که هیچ تجربه‌ای در آن نداشتند. اینجا دیگر عملیاتی بزرگ در کار نبود که ترکیب لوفت‌وافه و تانک‌های پنزر به پیروزی‌های سریع بینجامد. جنگ در استالینگراد، نبردی پارتیزانی در ویرانه‌های شهری خراب بود. برای  اشغال هر خانه، کارگاه یا هر تل خاکریز، باید جنگی در می‌گرفت. توپخانه که برای اهداف دور به کار می‌رفت، حالا برای تخریب ساختمان‌هایی در فاصله 100 متری استفاده می‌شد. چوویکوف به سربازانش دستور داد به دشمن نزدیک باشند تا بمباران‌های هوایی و زمینی نتواند تلفات زیادی بگیرد.

چوویکوف با این عقیده که هر سرباز آلمانی باید احساس کند در مگسک تفنگ یک سرباز روسی قرار دارد، راهی جدید برای ضربه زدن به نیروهای آلمانی پیدا کرد: تک تیراندازها قاتلانی نامرئی بودند که بدون هیچ هشداری می‌کشتند. ساختمان‌های خراب شهر بهترین کمینگاه برای تک‌تیراندازها بود. تک‌تیراندازهای روس با افتخار به تعداد کشته‌های آلمانی خود، وحشت به جان سربازان آلمانی می‌ریختند. سربازهای بخت‌برگشته می‌دانستند اگر از مخفیگاه خود خارج شوند حتماً تیر می‌خورند. گاه کلاه یا برق سرنیزه سربازی آلمانی به قیمت جانش تمام می‌شد.

جنگ استالینگراد، جنگی سه بعدی بود. سربازان دو طرف نه تنها باید هوای بالای سر و رو به رویشان را داشتند، بلکه باید زیر پایشان را هم می‌پاییدند. جنگ شهری به زیر زمین هم کشیده شد. دالان‌ها و تونل‌های زیرزمینی و راهروهای فاضلاب صحنه جنگی نفس‌گیر شد. سربازان آلمانی اسم این نوع جنگیدن را جنگ موش‌ها گذاشتنه بودند. وحشت و خشونت این جنگ با هیچ یک از تجربه جنگ‌های فاتحانه لشکر ششم شبیه نبود. جبهه‌ و عملیاتی در کار نبود. شعله جنگ شب و روز می‌سوخت و مرگ هر ثانیه تهدید می‌کرد.

تانک‌ها از روی اجساد متعفن سربازان رد می‌شدند ‌و خون به بدنه‌شان می‌پاشید. حتی دیدنش وحشت‌آور بود. جنگ استالینگراد دیگر به جنگی  خانه به خانه و تن به تن تبدیل شده بود. گاه می‌شد که آلمانی‌ها یک طبقه ساختمان و روس‌ها طبقه دیگر را ، مثل لایه‌های مختلف ساندویچ اشغال کرده و با هم می‌جنگیدند. بعد از شش هفته جنگ سخت و علیرغم دفاع روس‌ها، آلمانی‌ها موفق به اشغال بخش عمده شهر شدند. 26 سپتامبر پائولوس ادعا کرد که کنترل مرکز و جنوب شهر را در اختیار دارد و پرچم رایش را روی ساختمان حزب کمونیست نصب کرد. روس‌ها فقط باریکه کم‌عرضی را در ساحل ولگا در اختیار داشتند.

طاقت هیتلر طاق شده بود. 14 اکتبر دستور داد به بخش صنعتی شمال شهر حمله کنند. دو کارخانه فولادسازی و تانک‌سازی که با وجود نبرد شدید دور و برشان کماکان شب و روز تانک‌ و مهمات تولید می‌کردند، کانون دفاع این منطقه بودند. حمله به کارخانه‌ها با بمباران هوایی شروع شد. لوفت وافه در سه هزار سورتی پرواز در روز که حتی از حمله هوایی اولیه سه هفته قبلش به شهر هم بیشتر بود، کارخانه‌ها را هدف حمله قرار داد. بعد200 تانک و هزاران سرباز آلمانی به کارخانه حمله کردند. از 8000 کماندوی مدافع کارخانه نیمی‌شان کشته شدند.

چوویکوف با شکست در کارخانه به این نتیجه رسید که باید عقب‌نشینی کند. با نارضایتی مرکز فرماندهی‌اش را عقب کشید و به ساحل ولگا منتقل کرد. او با اینکه90 درصد شهر را از دست داده بود، اما حاضر نبود شکست را قبول کند. شکست، چشم در چشم روس‌ها دوخته بود. هیتلر متقاعد شده بود که استالینگراد در مشت اوست. در 8 نوامبر آن سال در گردهم‌آیی اعضای حزب نازی در مونیخ، او در یک سخنرانیِ طبق معمول نمایشی، پیروزی‌اش را اعلام کرد: «من می‌خواستم از طریق همان شهری که نام استالین را بر خود دارد به ولگا برسم.

کنون ما این شهر را تسخیر کرده‌ایم، به استثنای دو سه منطقه بی‌اهمیت آن.» اما واقعیت این‌گونه نبود. تا اواسط نوامبر، آلمان دیگر همه زورش را برای فتح استالینگراد زده بود و موفق نشده بود. پائولوس هزاران نفر از سربازانش را از دست داده بود و هنوز تا کنترل کامل شهر خیلی فاصله داشت. او منتظر بود که ولگا یخ بزند و تدارکات چوویکوف متوقف شود تا او بتواند هرچه زودتر فرمان پیشوا را عملی کند. نبرد استالینگراد به سومین ماهش نزدیک می‌شد. گرمای تابستان خاطره‌ای دور شده بود و سرمای سوزنده سیبری در راه بود. با ادامه جنگ فرسایشی، روحیه آلمانی‌ها ضعیف‌تر می‌شد. چوویکوف پشت به ولگا داشت و باوجود آتش شدید آلمانی‌ها مرتب تجهیز نیرو و تدارکات می‌کرد و آتشبارهایش از آن سوی ولگا می‌کوبیدند و تصاحب ساحل ولگا را غیرممکن می‌کردند.

سربازی آلمانی در خاطراتش می‌نویسد: «پانزده روز است که فقط برای گرفتن یک خانه می‌جنگیم، با خمپاره، نارنجک، مسلسل و سرنیزه. تا روز سوم، جسد 54 آلمانی پله‌ها، پاگردها و زیرزمین را پوشانده بود. از صبح تا شب جنگ بی‌وقفه ادامه دارد. ما با چهره‌هایی که از عرق و دود سیاه شده‌اند از این طبقه به آن طبقه می‌رویم و زیر انفجارها، باران گرد و خاک و دود، ترکش خمپاره‌ها ،جوهای خون و بقایای اثاث منزل و قطعات بدن، نارنجک پرت می‌کنیم. استالینگراد دیگر یک شهر نیست. در روز، ابر بزرگی از دود کور کننده است و شب‌هایش هم وحشت واقعی. حتی حیوانات هم از این جهنم فرار می‌کنند و با شنا در ولگا سعی می‌کنند خود را به آن طرف برسانند.»

اما همان زمان که هیتلر به ادامه جنگ در شهر اصرار داشت و فرمانده ارتش ششمش ژنرال فردریش پائولوس را در فشار گذاشته بود که شهر را هر چه زودتر تسخیر کند، فرماندهان ارشد روسیه در تدارک حمله‌ای بودند که مسیر این جنگ و شاید کل جنگ جهانی را عوض می‌کرد.


ادامه دارد ...



منبع اصلی : پرونده "دفاع از استالینگراد" در شماره 45 همشهری پایداری درخرداد 89 منتشر شده است.



طبقه بندی: جنگ ها، 
برچسب ها: دفاع از استالینگراد (( قسمت اول ))، روسیه، المان، جنگ، جنگ جهانی اول، استالینگراد، دفاع از استالینگراد، جنگ افزار، worldarmy،
ارسال توسط عرفان غلامی
آرشیو مطالب
نظر سنجی1
به نظرشما وضعیت سوریه چه خواهد شد؟







نظر سنجی2
خبرنامه